۴۰ روزه وسط یه سردرگمی بزرگم. تو یه کشور تخمی با آدمای تخمی ترش! زندگی رو برامون جهنم کردن. تو کشورای دیگه جونای همسن من هزاران کار میکنن ولی ما چی؟ هیچ! نه میتونیم دست رو دست بزاریم، نه میتونیم واسه اینده تلاش کنیم! همه چی حسرت شده واسمون همه چی ارزو شده. من ریدم تو این زندگی ای که واسمون ساختین! خسته شدم انقد تو ناامیدی دست و پا زدم خسته شدم انقد تلاش کردم و نتیجه ندیدم. خسته شدم انقد هر روز از ارزو هام دور و دور تر شدم.